خرید بک لینک

تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه که چرا به شخصیت خوب پرداخته شده ش اونقدری ک باید اهمیت نمیدیم...دیشب بیریخت میگه چطور برای باشگاهت شهریه میدی برای آموزشایی ک من بهت میدم هزینه نمیدی؟ میگم خب شهریه آموزشات چقدره؟ میگه ماهی یه میلیون. میگم باشه بذار از "اقامون

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 12:29

دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضیحات خوبن(نه این که عالی باشه، صرفا رضایت بخشه). و هرچند رد شدن یه کتاب عاشقانه از زیر دست ارشاد، باعث میشه خیلی جاها نامفهوم و کلافه کننده بشه، بازم نویسنده سعی کرده منظورش رو غیرمستقیم برسونه. اما از این که بگذریم، رمان یه فاجعه ست...ما یه دختر ۲۰ ساله داریم به اسم پریزاد که از اول داستان خودش و نویسنده با هم شروع می کنن براش جانماز آب کشیدن، که چقدر این دختر پاک و معصومه! ولی البته هر دقیقه تو خونه مجردی پسریه به اسم "امیربهادر". و این به تنهایی اونقدرا هم بد نیست اما هرچی جلوتر میریم موضوع چندش آورتر میشه... این پریزاد داستان، یه دوست صمیمی داره به اسم نازیلا، که بازم نویسنده و خودش با هم، هرجور تونستن این دختر رو تو داستان کوبیده ن. اما چرا؟ چون امیربهادر دوست پسر نازیلاست، اما پریزادم عاشقشه! عاشق دوست پسر دوستشه! و یه جوری باید این موضوع موجه به نظر بیاد! اما به نظر من هیچ چیزی این موضوع رو موجه نمیکنه که پریزاد عشقش به امیربهادر رو پنهان میکنه و اونوقت به نازیلا مشاوره ازدواج با امیربهادر میده، در حالی که خودش شب قبل خونه ی امیربهادر بوده!! از این میگذریم که امیربهادر حتی نزدیکه به پریزاد تجا.وز کنه و اونوقت پریزاد بازم عاشق اونه

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 12:29

تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه که چرا به شخصیت خوب پرداخته شده ش اونقدری ک باید اهمیت نمیدیم...دیشب بیریخت میگه چطور برای باشگاهت شهریه میدی برای آموزشایی ک من بهت میدم هزینه نمیدی؟ میگم خب شهریه آموزشات چقدره؟ میگه ماهی یه میلیون. میگم باشه بذار از "اقامون

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 6:25

دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضیحات خوبن(نه این که عالی باشه، صرفا رضایت بخشه). و هرچند رد شدن یه کتاب عاشقانه از زیر دست ارشاد، باعث میشه خیلی جاها نامفهوم و کلافه کننده بشه، بازم نویسنده سعی کرده منظورش رو غیرمستقیم برسونه. اما از این که بگذریم، رمان یه فاجعه ست...ما یه دختر ۲۰ ساله داریم به اسم پریزاد که از اول داستان خودش و نویسنده با هم شروع می کنن براش جانماز آب کشیدن، که چقدر این دختر پاک و معصومه! ولی البته هر دقیقه تو خونه مجردی پسریه به اسم "امیربهادر". و این به تنهایی اونقدرا هم بد نیست اما هرچی جلوتر میریم موضوع چندش آورتر میشه... این پریزاد داستان، یه دوست صمیمی داره به اسم نازیلا، که بازم نویسنده و خودش با هم، هرجور تونستن این دختر رو تو داستان کوبیده ن. اما چرا؟ چون امیربهادر دوست پسر نازیلاست، اما پریزادم عاشقشه! عاشق دوست پسر دوستشه! و یه جوری باید این موضوع موجه به نظر بیاد! اما به نظر من هیچ چیزی این موضوع رو موجه نمیکنه که پریزاد عشقش به امیربهادر رو پنهان میکنه و اونوقت به نازیلا مشاوره ازدواج با امیربهادر میده، در حالی که خودش شب قبل خونه ی امیربهادر بوده!! از این میگذریم که امیربهادر حتی نزدیکه به پریزاد تجا.وز کنه و اونوقت پریزاد بازم عاشق اونه

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 6:25

تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه که چرا به شخصیت خوب پرداخته شده ش اونقدری ک باید اهمیت نمیدیم...دیشب بیریخت میگه چطور برای باشگاهت شهریه میدی برای آموزشایی ک من بهت میدم هزینه نمیدی؟ میگم خب شهریه آموزشات چقدره؟ میگه ماهی یه میلیون. میگم باشه بذار از "اقامون

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 2:47

دیروز یه کتاب دست یکی از بچه های باشگاه بود که ازش گرفتم تا بخونم و جلسه بعدی براش ببرم. یه عاشقانه ی ایرانی به اسم "حاکم". و یه جوری رفت تو اعصابم که با وجود اینکه هنوز تمومش نکرده م، نتونستم حرصم رو یه جا خالی نکنم...خخخ...تنها خوبی این کتاب اینه که معلومه نویسنده ش رمان زیاد خونده، توصیفات و توضیحات خوبن(نه این که عالی باشه، صرفا رضایت بخشه). و هرچند رد شدن یه کتاب عاشقانه از زیر دست ارشاد، باعث میشه خیلی جاها نامفهوم و کلافه کننده بشه، بازم نویسنده سعی کرده منظورش رو غیرمستقیم برسونه. اما از این که بگذریم، رمان یه فاجعه ست...ما یه دختر ۲۰ ساله داریم به اسم پریزاد که از اول داستان خودش و نویسنده با هم شروع می کنن براش جانماز آب کشیدن، که چقدر این دختر پاک و معصومه! ولی البته هر دقیقه تو خونه مجردی پسریه به اسم "امیربهادر". و این به تنهایی اونقدرا هم بد نیست اما هرچی جلوتر میریم موضوع چندش آورتر میشه... این پریزاد داستان، یه دوست صمیمی داره به اسم نازیلا، که بازم نویسنده و خودش با هم، هرجور تونستن این دختر رو تو داستان کوبیده ن. اما چرا؟ چون امیربهادر دوست پسر نازیلاست، اما پریزادم عاشقشه! عاشق دوست پسر دوستشه! و یه جوری باید این موضوع موجه به نظر بیاد! اما به نظر من هیچ چیزی این موضوع رو موجه نمیکنه که پریزاد عشقش به امیربهادر رو پنهان میکنه و اونوقت به نازیلا مشاوره ازدواج با امیربهادر میده، در حالی که خودش شب قبل خونه ی امیربهادر بوده!! از این میگذریم که امیربهادر حتی نزدیکه به پریزاد تجا.وز کنه و اونوقت پریزاد بازم عاشق اونه

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 2:47

تصمیمم برای باشگاه رفتن (اونم فقط به قصد انتقام از بیریخت)، احمقانه ترین تصمیمی بود ک تا حالا گرفته م. فقط نمیدونم چه جوری بیخیالش بشم چون نحوه ی پیاده شدن از خر شیطون چیزیه ک هنوزم بلد نیستم...حالا جای یه نفر هردومون نصف شب خسته میرسیم خونه و انرژیمون برای حرف زدن انقد کمه ک حتی شرلوک هم شاکی میشه که چرا به شخصیت خوب پرداخته شده ش اونقدری ک باید اهمیت نمیدیم...دیشب بیریخت میگه چطور برای باشگاهت شهریه میدی برای آموزشایی ک من بهت میدم هزینه نمیدی؟ میگم خب شهریه آموزشات چقدره؟ میگه ماهی یه میلیون. میگم باشه بذار از "اقامون

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 16:11

چیزی احمقانه رو توی خودم کشف کرده م... من نسبت به اکثر آدما به تنهایی و خلوت بیشتری نیاز دارم. و چون این فرصت رو بهم نمیدن ک توی تنهایی گره های روحم رو باز کنم، ناخودآگاه اونا رو می رنجونم... و بعد چون رنجوندمشون نمی تونم از تنهاییم لذت ببرم، میشینم غصه میخورم و به این فکر می کنم ک چرا اون حرف رو زدم...دیشب بعد از یه هفته که حتی یک ساعت تنها نبودم، سفر نرفتن و بهانه کردم تا با بیریخت قهر کنم و تنها باشم... خیلی مسخره ست ولی مطمئنم که این کار اصلا عمدی نبود. تازه بعد از قهرمون فهمیدم چقدر به تنهایی احتیاج داشتم و چقدر از نداشتنش توی فشار بودم و چقدر الکی به اون پیچیدم... من از قبل میدونم که خیلی روانی ام، ولی احساس میکنم دارم به مراحلی میرسم که کنترلش از دستم خارج میشه...پ.ن: دستم داره ب شدت میلرزه. فکر کنم زلزله ی درونی رخ داده.پ.ن۲: چه جوری از دلش در بیارم؟ / شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳/ 11:15 /خانوم سیب

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 16:11

صفحه بندی